۱۳۹۳ مرداد ۱۳, دوشنبه

مصاحبهء سارازواره ای با گلاره پور٬ موسیقی دان٬ آهنگساز٬ پژوهشگر موسیقی ٬نوازندهء کمانچه و خواننده ٬ ساکن استرالیا












متولد سال ۱۳۶۳ه.ش هستم. در خانواده ای هنردوست به دنیا آمدم . مادرم مینیاتوریست  و کودکی من آمیخته بود با  رنگ ها و نقوش قدیمی و یا اسلامی ٬ که مینیاتور از آنها تاثیر گرفته . پدری اهل کتاب داشتم و در خانه مان کتابخانه ای بزرگ داشتیم. در خانهء ما موسیقی بسیار شنیده می شد و  موسیقی سنتی ایرانی و نیز موسیقی کلاسیک غربی ٬ دنیای اصواتی بود که کودکی ام را شکل داد.


خیلی کوچک بودم که به همراه پدر برای تماشای اجرایی از دف و نی رفتیم که محمد موسوی در آن نی می نواخت و این اولین تجربهء من از دیدن اجرای یک ساز ایرانی بود. آن زمان هیچ فکر نمی کردم روزی آنقدر به موسیقی علاقمند باشم که راه اصلی زندگیم بشود. آنچه از کودکی ام خوب بخاطر دارم ٬ارتباطی بود که با تمام وجود با موسیقی برقرار می کردم. همیشه آواز می خواندم و می رقصیدم٬

دوران دبستان بودم که از طریق یکی از همشاگردی هایم از حضور کلاس های موسیقی کودکان که آن زمان ارف نامیده می شد ٬مطلع شدم. آنقدر بی قرار بودم که مدام از پدر و مادرم می خواستم تا مرا برای شرکت در آن کلاس ها ثبت نام کنند. یادم نمی آید که تا آن زمان برای چیزی تا این حد اصرار کرده بوده باشم. با اصرار من نام خواهرم را هم نوشتند. کلاسهای خواهرم  شروع شد واز آنجا که کلاسهای گروه سنی من به حد نصاب نرسیده بودند باید چند ماهی منتظر می ماندم ٬ آن دوران ِ صبر برایم بسیار سخت و طولانی گذشت. 
دو سالی به تحصیل موسیقی کودک گذشت و زمانی رسید که می توانستم سازی را به صورت جدی و تخصصی برای نوازندگی انتخاب کنم. خاله ای داشتم که سنتور می نواخت ٬و با این حال  عاشق فراگیری پیانو بودم.
معلمم که اعتقاد داشت من باید موسیقی اصیل ایرانی بنوازم ٬برای یادگیری ساز کمانچه مرا تشویق می کرد. من که حتی نمی دانستم کمانچه چه شکل و صدایی دارد با حضور در یکی از کلاسهای تدریس کمانچه ٬جذب ظاهر زیبای این ساز شدم و به این ترتیب راه زندگی من با کمانچه گره خورد٬ نیز همان زمان بود که تحصیل آواز سنتی را همراه با فراگرفتن کمانچه پی گرفتم.



آن روزها ٬ فشار زیادی بر روی اهالی موسیقی بود. حمل ساز  کمی مخاطره آمیز بود و به همین دلیل  با آنکه کلاس های موسیقی در آموزشگاهی در محلهء خودمان برگزار می شد٬ پدرم مخالف آن بود که من ساز به دست پیاده تا محل کلاسم بروم. همیشه یا خودش و یا مادرم مسئولیت همراهی من به کلاس موسیقی را به عهده داشتند و خصوصا در ماههای محرم و صفراین احتیاط بیشتر میشد .
با وجود تمام آن فشارها من هر روز با شوق بیشتری برای شرکت در کلاسهای درس کمانچه راهی آموزشگاه می شدم. تا روزی که بر سر دوراهی مانده بودم که آیا می خواهم کمانچه را ادامه بدهم یا سنتور ؟ 
خاله ام بسیار زیبا سنتور می نواخت و همین باعث آن می شد که من که کودک بودم فکر کنم یادگیری سنتور بسی آسان تر است از یادگیری کمانچه. آن روز با شنیدن حرف هاو تشویق های معلمم انگار نوری در قلبم روشن شد که می خواهم کمانچه بنوازم. در مسیر فراگیری کمانچه و آواز معلم های زیادی عوض کردم و از هرکدام به اندازه ای آموختم. معلم ارفم خانوم منصوری بودو خانوم زرین کفش معلمی بود که با او درس آواز را شروع کردم و درس کمانچه را نیز از آقای کامجو می گرفتم که با مهاجرت وی به کشور کانادا حدود یک سالی را معلم نداشتم تا اینکه فعالیتم را در یک آموزشگاه موسیقی ادامه دادم. 

با آنکه سال های زیادی را در آموزشگاه مذکور فعالیت داشتم و به همراه سایر هنرجویان آموزشگاه در کنسرت های بسیاری شرکت کردم، از محضر اساتیدی چون مینو افتاده، سیامک رئوفی و آذر هاشمی بهره بردم. حتی بنا بود در همان آموزشگاه تدریس داشته باشم ٬ ولیکن به سبب ماجرایی که برایت نقل می کنم ٬ترجیح می دهم نام آموزشگاه ناشناس باقی بماند.
بگذار اینطور شروع کنم.  من در دوران نوجوانیم همیشه فکر میکردم که تمام محدودیت های حاکم بر جامعه از طرف دولت ایران  و توسط عوامل انتظامی  وغیره بر مردم ایران و خصوصاً قشر هنرمند ٬تحمیل می شود. در حالیکه وقتی به زندگی روزمرهء مان نگاه می اندازیم آنچه مردم را به خودسانسوری می کشاند٬ قضیه ای فرهنگیست. واکنش اجتماعی، نسبت به روابط  دوستانهء دختر و پسر یا زن و مرد ٬ گاهی آنقدر تند و آمیخته با قضاوت های  ناعادلانه و تحقیر کننده است که  از خودم می پرسم٬ اگر روزی آن آزادی هایی که این روزها به واسطهء شبکه های اجتماعی چون فیس بوک و غیره  طلبش می کنیم٬به ما داده شود٬ آیا جرعت استفاده اش را داریم یا نه؟!
این مسئله ایست که بر تمام فعالیت هایمان سایه انداخته و همیشه در گوشه ای از ذهنمان عاملی بازدارنده از کودکی درون ما رشد داده شده تا اینکه توانسته امروز ما را به یک خود سانسوری بکشاند.

برای من که همیشه دختر پر انرژی و پر شروشوری هستم ٬ در شرایطی که به تمام فعالیت هایم در سنین نوجوانی می رسیدم٬ از درس و مدرسه گرفته تا ساز و آواز و اجراهای مختلف٬ برخورد مسئولین آموزشگاه موسیقی دردی اجتماعی تلقی می شود. هرگز دوست نداشتم خلاف شئون فرهنگی جامعه ام حرکت کنم و با این حال وقتی برای یکی از اجراهایمان یکی از دوستانم که پسر موسیقی دان و محترمی بود٬از بیرون آموزشگاه برای همراهی به ما پیوسته بود ٬برای لحظه ای به طور کاملا اتفاقی دستش را به شانهء من تکیه داده بود٬و دیدن این صحنه خشم مسئول آموزشگاه تا آنجا بر انگیخت که با من مثل دختری  بی اصالت برخورد کرد.همان فردی که ادعا میکرد که برای رشد فرهنگ، آزادی و هنر هر کاری میکند ٬ ازتماس دست پسری نوجوان بر شانهء دختری نوجوان به خودش این اجازه را داد که مرا تحقیر کند. پس از آن من آن آموزشگاه را ترک کردم و این حس تلخ همیشه با من ماند.

پس از آن سالها در محضر سعید فرجپوری بودم که مهمترین تاثیرات در نوازندگیم را در آن سالها در شاگردی  ایشان تجربه کردم.


دوران دبیرستان را در رشتهء گرافیک و در هنرستان مشغول بودم٬ هرچند از خانواده ام هیچ کس به جز من دورهء تحصیلش را در هنرستان نگذرانده است با این حال به خاطر نمی آورم کسی از افراد خانواده هیچگاه با من یکی به دو کرده باشد که نمی شود هنر بخوانی! با وجود نگاه ناصحیحی که در جامعهء آموزشی آن زمان به هنرستان و دانش آموزان رشتهء هنر وجود داشت٬ از آنجا که از سال های کودکی به هنر علاقمند بودم این علاقه بر سایر انتخاب هایم غلبه کرد و من وارد هنرستان گرافیک شدم چرا که برای تحصیل موسیقی باید از مقطع راهنمایی اقدام می کردم و حالا دیر شده بود.

از گلاره در رابطه با واکنش های اشتباه جامعه نسبت به کسانی که درآن زمان در رشته های هنری و هنرستان تحصیل می کردند می پرسم.چرا که از دید من جامعهء ما نسبت به مقولهء هنر نگاه محدود و شاید ریاکارانه ای دارد.برای او توضیح می دهم که وقتی فردی هنر تحصیل می کند ٬ آنقدرها مورد توجه واقع نمی شود اما از طرفی وقتی هنرمندی موفق می شود با عناوین استاد و غیره وی را روی سر می گذارند.

گلاره : از همان دوران کودکی هیچگونه پشتوانه و تشویقی جز خانواده برای من یا بسیاری از کودکان محصل موسیقی وجود نداشت٬کارهای گرافیکی ام گاها از طرف دوستان مادرم که بواسطهء طرح ها و هنرش با وی در ارتباط بودندمورد تشویق و حمایت قرار می گرفت. مسئولان هنرستان نیز انگار کمی از اداره کردن یک هنرستان احساس عدم رضایت داشتند.لذا هیچ تلاش مضاعفی برای تشویق بچه ها وجود نداشت.نه تشویقی٬ نه موقعیتی برای ایجاد آشنایی با بازار کار و غیره.

با پایان دوران هنرستان به اصرار پدر که وضع در آمدی و اقتصادی را برای یک فارغ التحصیل هنر در ایران نا مناسب می دید٬مدت یک سال در رشتهء آی تی٬ دانشگاهی که مدیریت مشترک آن در دست هند و استرالیا بود٬اقدام به تحصیل کردم تا اینکه متوجه شدم کوچکترین علاقه ای به آن رشته نداشتم. از دانشگاه انصراف دادم و پس از یک سال به طرز معجزه آسایی وارد رشتهء موسیقی دانشگاه هنرکرج شدم.

زمان انتخاب رشته بود و باید فرم ها را پر می کردیم ٬ من که آن روزها در کلاس های آمادگی برای آزمون عملی رشتهء گرافیک شرکت می کردم تا در صورت قبولی آمادگی لازم را داشته باشم ٬ هنگام پر کردن فرم دچار اشتباهی شدم و به این ترتیب اولین انتخابم را نقاشی ٬سپس گرافیک و پس از آن موسیقی انتخاب کردم. وقتی متوجه اشتباه شدم از دوستی که قرار بود فرم های پر شدهء مان رابازبینی کند خواستم تا جای رشتهء گرافیک و نقاشی را در انتخاب هایم عوض کند. و اشتباهی که سبب شد تا مسیر زندگی من به کل عوض شود زمانی بود که وی اشتباها موسیقی را به عنوان انتخاب اول برای من انتخاب کرده بود.
به این ترتیب ٬ از زمان قبولی فرصت کوتاهی داشتم تابرای امتحان ورودی رشتهء موسیقی آماده شوم. من با کمانچه ام برای آزمون آماده ودر آزمون عملی موسیقی نیز پذیرفته شدم. در طی سال های تحصیل در مقطع کارشناسی ٬هرچند اجراهای بسیاری داشتم و چند ساز دیگر را نیز در حد رفع نیاز آموختم٬با این حال به سبب فضای ناسالم رقابتی و تنگ اش که تنها در تلاش است بگوید تو به حد کافی موسیقی دان خوبی نیستی ٬ در طی آن سال ها اعتماد به نفسم را به شدت از دست دادم. با این حال در دوران دانشگاه اساتید بی نظیری چون آقای رضا پرویز زاده، آقای امیرحسین اسلامی، شهرام توکلی و اتابک الیاسی را نیز در کنار خود داشتم و همچنین خارج از دانشگاه در کلاسهای اردشیر کامکار برای نوازندگی، شهرام توکلی برای هارمونی، کنترپوآن و آهنگسازی و آزاده رضایی برای آواز کلاسیک غربی شرکت میکردم.

اما مسئلهء اعتماد به نفس که به سبب تحقیر بی پایه  و اساس دانشجو از جانب سیستم غلط آموزشی وسایر دانشجویان رخ می دهد یکی از دلایلی بود که در طول دوران تحصیل بارها به ترک دانشگاه فکر کردم ولی با این حال ادامه دادم. اواخر دوران دانشجویی بود که دوباره فعالیت های اجرابا گروه های مختلف را از سر گرفتم. از جمله همکاری با گروه موسیقی شاهو،ارکستر آکادمیک تهران٬ گروه موسیقی مهربانی وگروه آوازی تهران که همکاری ام با گروه آوازی تهران ٬ تا زمان خروجم از ایران نیز ادامه داشت.
همراه با گروه آوازی تهران به کشورهایی از جمله ایتالیا و اتریش سفرکردیم و در آنجا در مسابقاتی شرکت کردیم ودر اجرای ایتالیا برنده دو جایزه شدیم. 


نیزبا گروه دیگری همکاری داشتم که روی اشعار شاهنامه کار می کردیم و نخستین تجربیات آهنگسازی ام در کار  با آن گروه اتفاق افتاد و با این گروه در کشور تاجیکستان اجرایی داشتم. 
(آن زمان فکر می کردم برای تحصیل به عنوان خوانندهء اپرا از کشور خارج خواهم شد و به این ترتیب در بسیاری کلاس های آواز کلاسیک به صورت خصوصی تشکیل می شدند شرکت می کردم٬ گاهی اساتیدی از اتریش به ایران می آمدند که از آنجا که تعداد استادهای  آواز کلاسیک در ایران کم  بود سعی می کردم از کلاسهای آنها نیز استفاده کنم. به دلیل قوانین ایران ٬زن بودن مانع از کسب اجازه برای اجراهای تک خوانی می شد و به این ترتیب تنها در دو اجرای خصوصی تک خوان بودم درحالیکه دائما شور تنظیم قطعاتی که با پیانو میخواندم و تمرینهای مستمر با دوست پیانیستم نگار رخگر را داشتم.


پس از فارغ التحصیل شدن از دانشکدهء موسیقی نزد خانم سودابه سالم آموزش موسیقی کودکان را فرا گرفتم و با اتمام آن دوره ٬حرفهء اصلی ام تدریس موسیقی به کودکان شد. با آغاز کارم در کانون پرورش فکری کودکان درگیری های تازه ای در مسیر کار و زندگی ام پیش آمد که تلاش و استقامت بسیاری می طلبید که بایستم و کارم را با اعتقاد و ایمان ادامه دهم. 

دیدن انبار سازهای شکسته ء کانون ٬ بی شک خود گویای نادیده گرفته شدن دنیای نواها و صداها و ارزش ننهادن به جایگاه موسیقی در آن سیستم آموزشی بود. سازهایی که  با شروع سختگیریها نسبت به آموزش موسیقی از سه دهه ی گذشته، شکسته روی هم تل انبار شده بودند را با اشک و آه بیرون می کشیدم٬ ساعت ها وقت صرف تعمیر سازها می کردم و باز می دیدم که چقدر بی تفاوت و بی مسئولیت از آنها نگهداری می شود. انگار تنها به دلیل بازدهی مالی اش کلاسهای موسیقی را برگزار می کردند . چه روزهایی را که در خیابان های تهران با حداقل بودجه ای که در اختیارم قرار می دادند ٬این سو و آن سو می رفتم و برای بچه ها ساز تهیه می کردم .با این حال هر بار آخر ترم می رسید به نحوی سعی در نگنجاندن اجرای شاگردانم در جشنهای آخر ترم داشتند.

خاطرم هست وقت گزینش من به عنوان معلم موسیقی به جای آنکه سواد و دانشم از موسیقی آنقدر مهم باشد ٬ پوششم مهم بود و با وجود پوشیدگی لباس ام به دلیل رنگ روشن و طرح اش وظیفه ام را در رابطه با پوشش ام با لحنی جدی متذکر شدند.

از ایران خارج شدم اما نه به قصد مهاجرت و نه به قصد تحصیل . آمده بودم تا چند ماهی را تفریح کنم و در سفر باشم که سرنوشت اینگونه رقم خورد و ماندگار شدم. علی رغم تلاش هایم نتوانسته بودم بورسیهء تحصیلی بگیرم ٬ کمانچه ام را بر داشتم و به همراه خواهرم که خود ساکن استرالیا بود و برای چند وقتی سفری به ایران داشت عازم استرالیا شدم.

دومین ماه حضورم در استرالیا بود که در یکی از کتابخانه های بسیارمعتبر ملبورن، در نمایشگاه عشق و صمیمیت که به مدت چند ماه آثار مینیاتوری که از انگلستان آورده بودند را نمایش میداد اجرا داشتم. این اجرا بمناسبت روز فرهنگ ایرانی برگزار شد ٬من  آهنگساز، خواننده و نوازنده در یک نمایش موزیکال برای تئاتری بر اساس داستان گذر سیاوش از آتش بودم که آن اجرای نقطهء آغاز حیات موسیقاییه دوبارهء من بود. انگار خودم را پیدا کرده بودم. انگار می فهمیدم که هستم . پس از آن همان تئاتر را در لالامای ملبورن٬ اجرا کردیم و به این ترتیب پس از این فعالیت ها با گذشت یک ماه خود را در جایگاهی تازه یافتم و حتی  روزنامه های استرالیا از من و هنرم نوشتند. این اتفاقها سبب شد تا مصمم به ادامهء راهم از بازگشت با ایران صرف نظر کنم. ویزایم را تمدید کرده بودم٬ روز و شب کار می کردم٬ با موسیقی دان های بسیار خوبی آشنا شدم که نتیجهء این آشنایی ها شکل گرفتن نخستین آلبومم شد. 

انگار ملبورن دستهایش را باز کرده و به رویم آغوش گشوده بود.حالا آزادی داشتم که هرگز به آن فکر نکرده بودم. قدرتی را در خودم پیدا کرده بودم که پیش از این هیچ از وجودش آگاه نبودم. همهء درها یکی پس از دیگری به رویم باز می شدند تا اینکه در ماه دسامبر به طرز غیر منتظره ای موفق به دریافت بورسیه تحصیلی شدم و در مقطع کارشناسی ارشد٬رشتهء اتنوموزیکولوژی دانشگاه ملبورن آغاز به تحصیل کردم.




آلبوم طنین ملبورن مجموعه ایست از آنچه در ماه های آغازین حضورم در زیستگاهی جدیددر پی یافتن هویت جدیدم نواخته بودم .هرچند من٬ سازم و صدایم عنصر اصلی همهء این قطعات بوده است با این حال نمی توانم بگویم تمام قطعات آهنگسازی بر عهدهء من بوده است. برای مثال یکی از قطعات بداهه ایست از همنوازی سه ساز که ضبط شده و پس از ضبط کمی اصلاح شده است . هرکدام از قطعات قصهء خودش را دارد.


یکبار ساعت دو نیمه شب ٬همراه با برایان  ،نوازنده‌ی پرکاشن گروهم،به مارکتی در همسایگی خانه ام رفتیم که پیانویی درفضای عمومی اش دارد. نیمه شب بود و مارکت تعطیل بود.از نگهبان خواستیم تا بگذارد ساز بنوازیم٬ وارد شدیم ٬برایان پشت پیانو نشست و من با کمانچه نواختم و خواندم و ضبط کردیم و همینطور تمام قطعات این آلبوم داستانی دارد شنیدنی. 
با انتشار این آلبوم ٬ اجرایی نیز در فستیوال slow music داشتم. و یا همچنین در مکانهای مختلف اجرا گذاشتم. گیتاریستم عوض شد٬ و متعاقب آن گیتار الکتریک به آکوستیک تبدیل شد و در نتیجهء آن حس آهنگ ها عوض شد. طنین ملبورن که سعی کرده ام در موزیک ویدیو اش هم نشان دهم٬ به معنای آمدن به زیستگاهی جدید و خانه درست کردن در ملبورن است ٬خانه ای که به کمک موسیقی دان های دیگر و سازهایشان ساخته ام. سبک این آلبوم ترکیبی است از موسیقی مدرن غربی٬ ایرانی(سنتی) و ژاپنی ( به دلیل حضور ساز شاکاهاچی) .


برای آیندهء نزدیک تصمیم دارم با پایان دورهء تحصیلی ام  ضبط آلبوم بعدی ام را که هم اکنون دمویی از آن را آماده دارم ٬ ضبط کنم. دوست دارم در شهرهای دیگر استرالیا نیز اجرا بگذارم و در فستیوال موسیقی  جهانی آدلاید شرکت کنم. و اما در رابطه با بازگشت به ایران ٬فعلا برنامه ای ندارم و همچنین فکر می کنم ایران آنقدر موسیقی دان های بهتر از من دارد که نیازی برای بازگشت و برگزاری کارگاه موسیقی و کلاس های آموزشی از جانب من وجود ندارد. شاید دلیل دیگر اینکه نمی خواهم بازگردم ٬ خواندن آواز است که زن بودنم اجازه اش در کشورم از من سلب می شود. در حال حاضر بیشتر از هرچیز دوست دارم موسیقی ام را به تصویر بکشم. شاید به خاطر پیش زمینهء فعالیت گرافیکی ام باشد ٬ به هر حال همیشه به دنبال یافتن راه تازه ای برای ارائهء موسیقی ام بوده ام. 

 از گلاره در رابطه با نگاهش به فعالیت آوازی و موسیقایی زنان داخل ایران می پرسم. اینکه بسیاری از دختران و زنان موسیقی دانی هستند که امروز داخل ایران با وجود تمام محدودیت ها فعالیت دارند و شاید فرصت ارائه چندانی همچون او نداشته باشند. چه حرفی داری برای آنها که تحت شرایط نه چندان مطلوب بتوانند همچنان امیدوار به راهشان ادامه دهند؟
گلاره اشاره می کند به پروژهء تحقیقاتی اش که مجموعه ایست از گفتگوهایی وی با زنان ایرانی خوانندهء خارج از کشور. 


بعد از تحقیقاتی که انجام دادم و حرف زدن با زنان خواننده٬ می توانم بگویم تقریبا اکثر آنها بخش عمدهء آموزش و یادگیری را در ایران گذرانده اند و با خروج از ایران توانسته اند آنطور که خواست شان بوده هنرشان را ارائه بدهند. اما با این حال زمانی را هم که در ایران بوده اند٬ باز فعالیت داشته اند ٬هرچند نه به شکلی که بیرون از ایران  شاهد آن هستیم. درعین حال به نظرم سطح موسیقی ایران بسیار بالاست و بچه های بسیار با استعدادی در ایران داریم که این روزها می بینیم چقدر خوب کار می کنند. با وجود تمام محدودیت ها٬ از کنسل شدن کنسرت ها تا عدم اجازهء اجرا و هر آنچه سبب ایجاد حس نا امیدی می شود٬ در ایران کار کردن٬ انگار چیزی به یک هنرمند اضافه می کند که نوعی درک متفاوت از محیط اطراف از هنر و خلاقیت به او می دهد.فکر می کنم همان محدودیت برای هنرمند ایرانی نوعی منحصر به فرد بودن به همراه دارد. هرچند همیشه آرزویم پایان این محدودیت ها بوده است.





و در پایان از او می خواهم تا دنیای موسیقی را از دید یک زن در برخورد مردها با خودش برایم تعریف کند.
 قبول زن به عنوان مهره اصلی و فرای جنسیتش در هر حرفه و شغلی  در محیطهای کاری ایران با مشکلات و سختیهای خودش روبرو هست. زنها اصولا مجبورند بهترین باشند و تلاشی مضاعف را متقبل شوند تا مورد قبول جامعه حرفه ای خارج از خانه قرا گیرند. حرفه موسیقی هم مستثنی از این سختگیریها نیست و متاسفانه در بعضی از موارد  باور انتخاب موسیقی بعنوان شغل و حرفه اصلی برای یک زن کمی دور از ذهن و انجام نشدنیست. با این حال امروز تعداد قابل توجهی محقق، نوازنده، آهنگساز، خواننده، رهبرو معلم موسیقی زن موفق ایرانی در خارج و داخل ایران در حال فعالیت هستند و مورد ستایش موسیقی دانان ایرانی و غیر ایرانی می باشند







Link to Tanin-e Melbourne official video:

Link to Tanin-e Melbourne Facebook page:
https://www.facebook.com/Gelarehmusic

Link to Gelareh pour's website:
www.gelarehpour.com

                           مصاحبهء سارازواره ای با گلاره پور٬ موسیقی دان٬ آهنگساز٬ پژوهشگر موسیقی ٬نوازندهء کمانچه و خواننده ٬ ساکن استرالیا

۱۳۹۳ خرداد ۱۶, جمعه

مصاحبهء سارا زواره ای با فرشاد رمضانی، موسیقی دان٬ نوازندهء گیتار بیس، خوانندهء راک، بازیگر، صدابردارو طراح صدا، تدوین گر و موسس گروه موسیقی دگردیس و از بنیانگذاران سبک پرشیَن راک










اعتقاد من بر این است که کل جهان هستی و تمام آنچه در سرتاسر کهکشانهاست٬ در حال دگردیسی
است. درحال تغیر حالت و تبدیل شدن به موجودیتی دیگر در راستای تکامل خویش. این معنی و مفهوم و فلسفه ایست که در انتخاب نام دگردیس برای گروه موسیقی ام نهفته است. هدف غایی و نهایی ام نیز این بوده تا بتوانم کاری انجام دهم که سببِ یک دگردیسی در موسیقی ایران باشد.

 با او چند ساعتی را به گفتگو می نشینم و از فرازها و فرودهای زندگی هنری اش می پرسم. از آلبوم شیدایی درون از او می پرسم. آلبومی که تنها چند روزیست٬ وارد بازار شده آن هم پس از ده سال انتظار.
یکبار وقتی ایران بودم او را اتفاقی در استودیو اش دیده ام و امروز صدایش را پس از سال ها دوباره می شنوم. متن پشت جلد آلبوم را که برایم می خواند سئوال ها در خاطرم شکل می گیرند…
شیداییِ درون زادهء یک دورهء ده سالهء دگردیسی است. در این دهه میلیون ها پروانه از پیله به در آمده اند٬ پرواز را تجربه کرده اند و رفته اند. همچنان که دوستان هنرمندی هریک به قدر شکیباییِ خود این دگردیسی را با من تاب آورده یا نیاورده اند. از حضور ویاریِ هریک به قدر شکیبایی شان سپاسگزارم.
پیشکش به آنان که در پیله پروانه می بینند


می گوید عبارتِ "پیشکش به آنان که در پیله پروانه می بینند "معرف هنری اش و یا از دید صنعت موسیقی Trademark اش است.









آنچه می خوانید مصاحبه ایست که با فرشاد رمضانی٬ موسیقی دان٬ نوازندهء گیتار بیس٬ صدابردار، 
خواننده و بنیانگذار گروه موسیقی دگردیس داشته ام.

برای شنیدن  پادکست مصاحبه می توانید بر روی آدرس زیر کلیک نمایید.



متولد پنجم مهرماه ۱۳۴۵ شهر تهران است. پدرش کارمند وزارت بهداری دوران پهلوی ومادرش خانه دار. می گوید: مادرم ازهرانگشتش یک هنر می ریخت اما اهل ساز نبود٬ پدرم اما نی می نواخت و آواز ایرانی می خواند. کلاس پنجم دبستان  خانواده به تشویق معلم هنرش که استعداد موسیقی او را درک کرده است برایش ملودیکایی خریداری می کنند و چند وقتی را نزدِ یکی از اساتید پیانو٬ موسیقی را با ساز ملودیکا فرا می گیرد. اوایل انقلاب و به گفتهء خودش سال ۱۹۷۹میلادی که موسیقی راک به اوج اش رسیده بود از طریق یکی از دوستانش که پیش از انقلاب درامز می نواخت و حالا فقط در ایام محرم سازش را از انبار بیرون می آورد موفق می شود تا هر از گاهی برای مدت چند ماه درامز او را قرض بگیرد. سروصدای کوبیدن بر روی طبل ها سبب حساسیت پدر شده و به این ترتیب فرشاد به محض خروج پدر از خانه سازش را از زیر تخت بیرون می آورد و پیش از ساعت بازگشت پدر به خانه تمرین را خاتمه می دهد و طبل ها را دوباره زیر تخت جاسازی می کند.

 سال ۱۳۶۴ به دنبال ناراحتی قلبی برای معافیت از خدمت سربازی اش که همزمان با جنگ ایران و عراق بوده٬ درخواست می دهد و با اینکه معافیتش بارها تایید می شود توسط ادارهء نظام وظیفهء عشرت آباد با لشگر رسول الله برای گذراندن دوران آموزشی خدمت به جبهه اعزام می شود. از گروهان ۱۱۵ تنیِ  اعزام شدهء آنها، تنها ۱۱ تن زنده باز می گردند که تنها دو تن سالم مانده اند و یکی از آن دو نفر خود فرشاد است. سرِ لجبازیِ یکی از استوارها با وی٬ دوران سربازی اش تا سال ۱۳۶۸ به طول می انجامد و ا و هربار مجبور می شود از نو موی سرش را بتراشد٬ لباس سربازی بپوشد و به خدمت سربازی برود.
در همان دوران است که تصمیم می گیرد گیتار بیس را جایگزین درامز کند. " دوران جنگ بود و ساز به سختی پیدا می شد٬ هرکسی هم که از دوران پیش از انقلاب سازی داشت، در هفت سوراخ پنهان کرده بود " .
بالاخره موفق می شود تا از طریق یکی از دوستان  یک گیتاربیسِ ژاپنی تهیه کند. چند جلسه ای را نزد بهمن نصری درس بیس می گیرد. و به این ترتیب اواخر سال ۱۳۶۹و اوایل سال ۱۳۷۰٬با پایان جنگ به همراه اولین ارکستر رسمی پاپ پس از انقلاب با خوانندگی مهرداد کاظمی٬ در جشنواره ای ده روز در جزیرهء  کیش به روی استیج می رود.

فرشاد می گوید این افتخار را دارد که بگوید نخستین نوازندهء گیتار بیس بعد از انقلاب است که با این ساز به روی استیج رفته است.



تصمیم می گیرد تا موسیقی را به طور آکادمیک تحصیل کند ولی از آنجا که در آن زمان در دانشگاه های ایران تنها سازها و موسیقی سنتی ایران تدریس می شده وعلاقهء  فرشاد نیز در آن زمان موسیقی سنتی نبوده، بنا بر این راهِ تحصیلات دانشگاهی اش از موسیقی جدا می شود و در رشتهء  نمایش و نیز گرافیک مطبوعاتی تحصیل می کند. از همان زمان تا کنون دربسیاری از سریال های تلویزیونی و فیلم های سینماییایفای نقش داشته است که از جملهء نخستین کارهای او می توان به همکاری اش با مرحوم شهیار پارسی پور در فیلم نقش عشق اشاره کرد. وی در این فیلم در کنار هنرمندانی چون جهانگیر الماسی و حسین محجوب ایفای نقش می کند. و نیز از جمله سریال های تلویزیونی که فرشاد در همان سال های آغازین فعالیتش در این عرصه در آن هنرنمایی کرده است٬ می توان سریال مردان آنجلس را نام برد که او نقش یکی از ۶ نفر اصحاب کهف را برعهده داشته است. وی در مجموع در ۱۱سریال تلویزونی  و ۶فیلم سینمایی ایفای نقش داشته و آخرین بازی اش نیز در فیلم/ سریالِ ستارهء  سهیل به کارگردانیِ مرحوم امیر قویدل بوده است.



باوجود تمام فعالیت هایش درعرصهء نمایش وسینما٬ وی موسیقی را دغدغهء اصلی زندگی اش می داند و هرچند که در طی این سال ها با هنرمندان بسیاری از جمله رشید وطن دوست٬ حسن همایون فال٬ خشایار اعتمادی٬ مهدی سپهر، مانی رهنما٬ محمد علیزاده و بسیاری دیگر همکاری داشته٬ با این حال همکاری اش با کاوه یغمایی (موسیقی دان و آهنگساز ایرانی ساکن کانادا ) را اوج افختارِهمکاری های خود می داند. او از کاوه یغمایی به عنوان فردی یاد می کند که نه تنها زبانی مشترک و حرف ها برای گفتن داشته و دارند که سبک موسیقی وی را نیز بسیار نزدیک به ذائقهء  موسیقایی خویش می داند.
به این ترتیب پس ازاجرای چند کنسرت با کاوه٬ از او در جریان پروژهء شیداییِ درون که آن زمان اشعارش نیز انتخاب شده بودند٬ دعوت به همکاری می کند و همکاری آنها برای تولید آلبوم اول شیداییِ درون از سا ل ۱۳۸۱ آغاز می شود و تا سال ۱۳۸۳ ادامه پیدا می کند. پایان این طرح همزمان می شود با خروج کاوه از ایران و آغاز همکاریِ فرشاد با آهنگساز و پیانیست جوانی به نام بصیر فقیه نصیری که در زمان آغاز همکاری اش در آلبوم دوم شیدایی دورن تنها ۲۱ سال سن دارد. به این ترتیب از سا ل ۱۳۸۳ خلق آلبوم شیدایی درونِ ۲ آغاز می شود. فرشاد در توضیح سبک آلبوم دوم آن را  نوعی  راک معرفی می کند که از آمیخته شدنش با اِلِما ن های مشخصی ازموسیقی تریپ هاپ٬ اسپیس راک٬ پروگرسیو راک٬ موسیقی ایرانی و در مواردی هارد راک٬ آن را تریپ راک نامید. هرچند ترجیح فرشاداین است که کارشناسان و منتقدین موسیقی در رابطه با آلبومش و سبک آن نظر بدهند. با این حال خودش مهمترین اتفاقِ شیداییِ درون را رسیدن به نوعی راک فارسیPersian Rock می داند که توانسته است برخلاف نظر بسیاری که همیشه گفته اند زبان فارسی استطاعت نشستن بر موسیقی راک را ندارد٬ بسیار خوب با این نوع از موسیقی بیامیزد. فرشاد اضافه می کند که اگر کسی نتوانسته کاری را انجام بدهد نمی تواند نظریه صادر کند که این کار شدنی نیست!باید با عشق و به مانندِ یک مخترع ومکتشف آنقدر با شعر و موسیقی کلنجار بروی تا به اثر دلخواهت برسی.
                                        
دگردیس بندی است که به دلیل شریط امروز ایران تنها چند عضو ثابت دارد و اعضای دیگر گاه به صورت مهمان به آن می پیوندند و به عبارتی جایگزین می شوند.


از فرشاد می خواهم تا نوازندگانی را که در پروژهء دگردیس با او همکاری داشته اند را برایم نام ببرد و دلیل نبودن یک بند با اعضای ثابت را از او جویا می شوم.
اعضای دگردیس از این قرارهستند: 
بصیرفقیه نصیری:پیانو و کیبورد
مسعود همایونی: لید گیتار(قطعات۱-۲-۳-۶-۷-۸)
آرش احمدی: گیتار الکتریک
آرش پژند مقدم: درامز
آرش خجندی مقدم: باس گیتار ( حضور در یک اجرای خصوصی و سپس از ایران خارج می شود)
سیاوش امامی: سینتِ سایزر
آرمن آساتوریان: اورگِن هَموند
سهیل فقیه نصیری: گیتار الکتریک ( قطعات ۴و۵)

(لینک ویدیویی از ترانهء آن روزها -آلبوم شیدایی درون)


وی شرایط پیش آمده در رابطه با تشکیل بندها را در ایران اینگونه تحلیل می کند :

ضعفی که ما در انجام کارِگروهی داریم سبب می شود که نتوانیم یک بند ثابت داشته باشیم واز طرفی اینکه هنوز برای جامعهء ما موسیقی مسئلهء مشکوکی است که امروزه به پدیده ای لوکس بدل شده. اینکه بنا به صلاح دید هرموقع لازم است حضور پیدا می کنیم و هر موقع لازم نیست٬نباید باشیم. می آییم٬ کار می کنیم٬  تا حدی آزادی عمل داریم و به محض اینکه اتفاقهایی  که باید می افتاد٬ افتاد و سوء استفاده های ابزاری که باید می شد٬ رخ داد٬ باید خداحافظی کنیم و بازبرویم تا ۶ ماهدیگر تا ببینیم بعد چه خواهد شد. به همین خاطر است که چون یک ثبات و امنیت شغلی برای یک موسیقی دان وجود ندارد٬ از این دست مسائل پیش می آید. یک نوازندهء حرفه ای٬ کارش این است و باید بتواند از این طریق زندگی کند و به این ترتیب به دلیل کم بودن نوازندگانی در آن سطح از نوازندگی، فضای کار به تعدادِ اندکی محدود می شود و نتیجه اش همین است که شاهدهستیم که فرضا یک نوازندهء خوبِ گیتار با ۶-۵ گروه مختلف روی استیج می رود.این هفته می روی کنسرت فلان گروه به خوانندگی فلان شخص و آقایانِ الف و ب و جیم را روی استیج می بینی٬ هفتهء دیگر می روی کنسرت دیگری و دوباره همان آقایان را با خوانندهء دیگری می بینی. این یعنی  چه؟ من به عنوان یک نوازنده٬ یک شخصیت موسیقایی دارم٬ یک حضورِاستیج دارم٬یک لهجه دارم و جنس صدایی خاص از زیرپنجهء من تولید و شنیده می شود.ولی هنگامی که چنین رخ داد هایی پیش می آیند و تو در تمام کنسرتها همین افرادی را که نخ تسبیح این بخش از موسیقی شده اند را می بینی دیگر برایت فرقی نمی کند چراکه تنها خواننده است که عوض می شود و نهایتاً دو نوازندهء مهمان هم شاید روی استیج باشند وبه هر حال شما همان صداها را خواهید شنید.
  من شخصاً علت اینگونه مسائل را عدم حضور مدیریت و برنامه ریزی هدفمند و پیشرو می دانم. کارها پیشرو نیستند. تا به جایی می رسیم فوراً قانع می شویم و به آن چیزکی که به دست آورده ایم بسندهمی کنیم. چرا که اگر این کار را نکنیم مجبوریم دوباره از هفتهء بعد تمرینهای جدید و پارت های تازه ای را آغازکنیم و سروکله های جدید بزنیم. این پیشرو نبودن است که پویایی را از ما می گیرد و مصیبت آنجاست که وقتی  کاربه حد قابل قبولی رسید دیگر آنمی شود الگو! 

از جمله این لیزر شوهایی که این روزها برای تمام کنسرت ها از پاپ و خالتور گرفته تا موسیقی مدرن و پیشرو همه می خواهند از لیزر شو استفاده کنند. آخر برادرِ من مردم خفه می شوند ازاین همه لیزر شو!


از فرشاددلیل عدم استفاده از طراحان حرفه ای صحنه برای کنسرت ها را می پرسم و او چنین پاسخ می دهد :

مسئله هزینه است! برای مثال منِ هنرمند که می دانم برای استیجم دقیقاً  چه چیزهایی نیاز دارم برای تهیه کنندهلیستی آماده می کنم. فرضاًمی دانم که یک طراح گریم٬ یک طراح صحنه٬ طراح نور و طراح لباس می خواهم. پاسختهیه کننده به لیست من چیزی نیست جز اینکه؛ آقای رمضانی اینها همه اش هزینه است. آن وقت زمانیست که پسرخاله ها و دختر و پسر وفامیل تهیه کننده که احتمالاً درفلان رشته درس می خوانند به واسطه ءتهیه کننده  وارد میدان می شوند. 
اما من وقتی کار حرفه ای انجام می دهم٬ توقع برخورد حرفه ای دارم. توقع دارم آنچه وظیفهء انسان هاست با دیدهء منت بپذیرند و سرتسلیم در برابرش فرود بیاورند که آن اتفاق یک اتفاق بزرگ و خوب باشد. وقتی ویدئوییتکثیر می کنیم وبه دست مخاطب می دهیم باید٬ از لحاظ نورپردازی٬ صدابرداری٬ تصویر وتدوین از کیفیت خوبی برخوردار باشد.ولی اینجا به تعبیری مدل کارکردن هاهیئتی است. 


فرشاد برگردیم به انتخاب اشعارت ودلیل اینکه برای انتشار آلبوم شیدایی درون این همه سال منتظر ماندی. یک اینکه چرا به سراغ فروغرفتی و دوم اینکه به چه دلایلی از طرف وزارت ارشاد  با برخی اشعار ترَک های آلبوم شیدایی درون مخالفت شده بود ؟


خوب٬ من فروغ را بسیار دوست دارم و نزدیکیِ حرفهایش با ذهنیت من و شرایط روحی آن دورانِ زندگی من سبب انتخاب آن شعرها بودند. به عبارتی آن زمان فروغ حرف دلِ مرا می زد٬ هرچند که در برخی جاها برای نشستن شعر بر روی موزیک مجبور به حذف بیت یا مصرعی از اشعارش شدم.



و اما در رابطه با ایرادهایی که به اشعار داشتند برای مثال پایِ شعرِ شهرِخاکستر نما نوشته بودند :
۱.شهرما خاکستری نیست
۲.ما در مملکت خودبیگانه ای نداریم
۳.چگونه ممکن است دستانمان در دستِیکدیگر باشد٬ اما از هم بیگانه باشیم؟
۴.فاقد ارزش هنری
رَد. 


یا پای شعر شاسوسا ی سهراب نوشته بودند:
مردمِ ما از کجا بدانند شاسوسا یعنی چه؟!!

و ادامه می دهد:"من می خوام بدونم که آیا هنر نباید باعث ایجاد سوال بشه و مخاطبش رو وادار کنه که مثلاً فرهنگ لغت باز کنه یا توی اینترنت جستجو کنه معنیِ یک واژه ای رو که نمی دونه یاد بگیر؟! آیا هنرمند وظایفِ ویژه ای در قبالِ جامعه اش نداره؟! البته این مطالبی که دارم می گم شامل کسانی که به هر طریقی سعی می کنند یک کالای به اصطلاح هنری تولید کنند که صرفاً بفروش باشه نیست. منظورم هنر خلاقه است.  موسیقی، هنر و هنرمند در قبالِ جامعه اش وظایف و مسولیت های بسیار جدی و سنگینی داره ولی متاسفانه تبدیل شده به یک کالای لوکس که فقط نقش سرگرمی رو داره. اکثرِ ترانه ها با مضامینِ بسیار سطحی و تکراری و پیشِ پا افتاده که موضوع خیلی از اونها حضور یک مرد بین دو زن و یا بر عکس هست و یا یکی بی وفایی کرده و یکی قلبش شکسته. این یعنی ما ایرانی ها فقط داریم به همدیگه خیانت عشقی می کنیم و اصلاً موضوعیتی نداره که بخواهیم بدونیم شاسوسا یعنی چه! اون هم همراه با موسیقی های Copy, Paste  شدهء موجود در Sample های کامپیوتر. خیلی راحته، نه؟!
خدا بده برکت سالی ۲-۳ تا آلبوم بدیم بیرون. قالب و کلیشه هم که آماده است. ۴ تا ترَک شیش و هشت، ۲-۳ تا بندری، یکی دو تا slow تریپ لاو، یه دونه هم لاتین سانتانایی.  پشت بندش هم راه به راه سالن میلاد کنسرت و مخلفات. شاسوسا کیلویی چنده؟!! بعد توی این آشفته بازار یکی از این کسبه ی بازار موسیقی از سرِ حسادت وکبر و نخوت آمیخته با بی سوادی واز سر ترس از دست دادنِ دکانِ دست فروشیش می شه کارشناس و تئـوریسین موسیقی ایران و علی رغم داعیه ی سلطانی نظریه میده که مگر ما در ایران موسیقی راک داریم؟!!
بله داریم، البته دور از جونِ سلاطین (موسیقی). "                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                          
   
 من نمی توانستم بپذیرم که حتی یکی از کارها حذف شود. چرا که برای انتخاب اشعار یک خط سیر دراماتیک در نظر گرفته بودیم واین شدنی نیست که برای مثال دو سکانس حیاتی را از یک فیلم سینمایی حذف کنی.


به این ترتیب بود که از سال ۸۵ که بخش تولید تمام شد، وارد عرصهء مبارزه برای اخذ مجوز شدم که خوب کارها ۳ بار برای شورا رفت و هر سه بار در مرحلهء شورای شعر متوقف شد و بار آخر رفتم که کارها را پس بگیرم و رایگان برای دانلود در اینترنت قرار دهم. سال ۹۰ مجوز گرفتم و با بالا رفتن قیمت  دلار و هزینه های چاپ همه و همه سبب شدند که سرانجام امسال آلبوم وارد بازار شد.


فرشاد جدا از فعالیت های نام برده٬ تا کنون ۸ استودیوِ ضبط صدا طراحی کرده و در هر کدام سعی کرده تا کمبودهای استودیوهای پیشین را پوشش دهد تا جایی که امروزمدیریت یکی از استودیو های ضبط وتمرین با نام استودیو پیک٬ را در تهران به عهده دارد. او از استودیو آوای حنانه به عنوان نخستین استودیویی که طراحی کرده است نام می برد. که اولین استودیو باگنجایش و امکانِ ضبط همزمانِ ۱۶ نوازنده بوده است.


مصاحبهء سارا زواره ای با فرشاد رمضانی، موسیقی دان٬ نوازندهء گیتار بیس، خوانندهء راک، بازیگر، 
صدابردارو طراح صدا، تدوین گر و موسس گروه موسیقی دگردیس و از بنیانگذاران سبک  پرشیَن راک.


لینک های ارتباط با فرشاد رمضانی